مناجات امام رضا .ع.
بارالـــها!
در پيشگاه تو ايستاده ام،
و دستهايم را بسوى تو بلند كرده ام،
آگاهم كه در بندگى ات كوتاهى نموده و در فرمانبرى ات سستى كرده ام،
اگر راه حيا را مى پيمودم از خواستن و دعا كردن مى ترسيدم...
ولى …
پروردگــارم!
آن گاه كه شنيدم گناهكاران را به درگاهت فرا مى خوانى ،
و آنان را به بخشش نيكو و ثواب وعده مى دهى ،
... براى پيروى ندايت آمدم،
و به مهربانى هاى مهربانترين مهربانان پناه آوردم.
و به وسيله پيامبرت كه او را بر اهل طاعتت برترى داده، و اجابت و شفاعت را به او بخشيدى ،
و به وسيله برترين زن، و به فرزندانش، كه پيشوايان و جانشينان اويند،
و به تمامى فرشتگانى كه به وسيله اينان به تو روى مى كنند، و در شفاعت نزد تو، آنان را كه خاصان درگاه تواند، وسيله قرار مى دهند، به تو روى مى آورم.
... پس بر ايشان درود فرست،
و مرا از دلهره ملاقاتت درامان دار،
و مرا از خاصّان و دوستانت قرار ده.

تو بـر زخـم دلـم باريده اى باران رحمـت را
تو را مـن مـيشناسم، مـنبع پاك كـرامت را
من از چشمان آهوخوانده ام رخصت كه فرموديش
كـه من حـس ميكنم درد درونسوز شكـايت را
ازآن روزى كـه حلقه بر ضريحت بست دستانم
دلم شـيدا شد و دادم زكـف دامـان طاقـت را
شـكوفه مـيدهد دسـتان سـبز التماسم، عشق!
بـيـا تـفسير كـن آيــات زيـباى اجـــابت را
*حوا جعفرى

بســم الله الرحـمـن الرحـيـــم
يا ايــها المـزمـل * قـم اليـل الا قليــلا * نصفـه اوانقـص منه قليــلا *
اوزد عليـه و رتل القــرءان ترتيــلا * انا سنلقــي عليك قــولا ثقيـلا *
ان ناشئـة الليل هي اشد وطئـا واقوم قيــلا *
ان لك في النهار سبحا طويـلا * واذكر اسم ربك و تبتل اليه تبتيلا *
رب المشرق والمغرب لا اله الا هو فاتخذه وكيلا*
واصبـر علـي ما يقولـون واهــجرهم جميـــلا *

يا ايــها المـزمـل * قـم اليـل الا قليــلا *
هرچه مي خوانم گويي عطشم سيراب نمي شود
همواره در عمق نگاه كريمانه ات اميــــــد موج مي زند ...
اميـــدي كه سياهيم را ناديده مي گيرد
يا ايــها المـزمـل * قـم اليـل الا قليــلا *
از تو اشـــارتي از من دوان شدن
آنچه كه ميل توست از من همان شدن
من هم به اين اربعيـــن اميد بسته ام ....
* آيات اول سوره مزمل
ياكريم-۲۲آبان۱۳۸۶
به مناسبت درگذشت شاعر محبوب و معاصر قيصر امين پور

دستور زبان عـــشـــــــق
دست عشق از دامن دل دور باد!
می توان آیا به دل دستور داد؟
می توان آیا به دریا حکم کرد
که دلت را یادی از ساحل مباد؟
موج را آیا توان فرمود: ایست!
باد را فرمود: باید ایستاد؟
آنکه دستور زبان عشق را
بی گذاره در نهاد ما نهاد
خوب می دانست تیغ تیز را
در کف مستی نمی بایست داد
با دوست بگوييم كه او محرم راز است...
هواي سردي بود..... آنقدر سرد كه لبخند آفتاب نيز گرمم نمي كرد
در ميان سرگرداني و درماندگي مهر خاموشي بر لبم نقش بسته بود
آنگونه كه مي گويند:"لبريزي از گفتن ولي در هيــــــــــچ سويت محرمي نيست ..."
اين بار ميان زمين و آسمان، صداي « هل من ناصر » من بود كه ناگفته ناجي شدي
گويي خوني تازه در رگ بالهاي سرد و بي رمقم دويد
سطر سطر زندگيم از شوق لبريز شد و از هراس و دلواپسي تهي
نگاه مهربان و گرمت .......
ياراي گفتنم نيــــــــــــــــــــــــست
جام حيات به دستم دادي و گوشه اي از حريم سبزت سهم من بود
گويي .... نه به يقين قدم به بهشت برين گذاشتم
رازهاي گفته و ناگفته را در گوش ضريح نجوا مي كردم
و به حكم سوگند مِهر تو
خواستم آنچه لايق خواستن بود
حالا آن پرندهء سرخوش و مست
آواره و سرگردان ميان باد و طوفان است
رها شدن از اين طوفان به تنهايي در توان بالهاي كوچكش نيست
نــــــــــوح زندگيم
اين بار اگر نسيم لطفت نوزد در اين گرداب سرگشتگي غرق شدنم حتميست
كــــــــــــاش واژه اي توان وصف اين همه اضطرابم را داشت
سهم دستانم اگر دوزخ است ؟؟؟ باشد !
اما بدان؛ ميان دوزخ در لهيب آتش، عشقت را فريــــــــــاد خواهم كرد
به كنيزي قبولم نداري ... اما زائرت كه بودم .... نبودم ؟!!!!!!!!!!!!!!!!
ياكريم-۲آبان۱۳۸۶



