تبليغاتX
!...درنگ
ضيــافت الهي سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386

                                           

يـا مَـن اِذا سَئَـلَهُ عَبـدٌ اَعطـاه

 اي خدايي كه سائلان به اميد عطايت روي مي آورند

و نااميدان به فضل و احسان تو اميدوارند

چه كسي به آستان مهر تو وارد شد و كريمانه مهمان نوازيش نكردي ؟

آن كيست كه به اميد عطاي تو آمد و از لطف خويش محرومش ساختي ؟

معبودا ! مرا لايق مهمان نوازيت نمي داني ؟

چگونه آرزومند جز تو باشم كه غير از تو معبودي ندارم ؟ 

چگونه از تو قطع اميد كنم در حاليكه قبل از رسيدن خواهشم،

باران احسان تو را جاري مي بينم ؟

آفريدگارم تو هستي، مرا به كه مي سپاري؟؟؟؟

چگونه فراموشت كنم در حاليكه نگاه مهربانت لحظه اي از من دور نيست؟

چگونه از تو غافل شوم در حاليكه تو پيوسته مراقب حالم هستي ؟

انيســا ! ظرف نيازم را به درگاه تو آورده ام

و به اميد فضل و كرمت دامن آرزويم را گشوده ام

پناه هر سرگرداني هستي؛ بر من منت گذار و قلبم را به نور يقين روشن كن

تا دلگرم از محبت تو رنج و مصايب دنيا بر من آسان شود

و بصيرتي به من عطا كن كه پرده جهل و گمراهيم را بزدايد.

يــا ارحــم الراحميــن

«برداشت از مناجات الراجين امام سجاد عليه السلام »

ياكريم-۲۷شهريور۱۳۸۶

نوشته شده توسط ياكريــم | موضوع: دلنوشته | لينک ثابت |
تسلیت ... یکشنبه یازدهم شهریور 1386

 نوراي نازنينم

  چه زيبا فريدون مشيري سرود ...

 

  روزهايي كه بي تو مي‌گذرد

  گرچه با ياد توست ثانيه‌هاش

  آرزو باز مي كشد فرياد:

  در كنار تو مي‌گذشت، ايكاش!

 

نوشته شده توسط ياكريــم | موضوع: شعر | لينک ثابت
مولاي آدينه هاي صبوري سه شنبه ششم شهریور 1386

 بي تو گل روي شاخسار مي شكند


قـلب باغ از غم بهــار مي شكند


با ظهــور تو اي تمــام خوبي ها


شيشـة عمـر انتظـــار مي شكند

 

 

مولاي آدينه هاي صبور، روشناي چشم مهر و ماه،

اي آنكه كائنات به يمن وجود شريفت استوارست

 و آفتاب به اذن نرگس چشمانت به طلوع مي نشيند؛

ميـــلاد با شكوهت مهنا، حضورت هميشه سبـز

و ظهـور نزديكت به خيــر باد.


يا انيــس من لا انيـس له

 

مي خواهم امشب برايت بنويسم .... دستــانم مي لـــرزد ماننـد دلم .... شــرم نگاهم را فرش كرده است ... نامت كه مي آيد سرافكنده مي ايستم سكــوت مي كنم


از بودنم خجـــــــلم

از اين همه ثانيه كه بيهوده گذراندم .... از قدمهايي كه براي رسيدن برنداشتم ..... از راهـــي كه نيامدم .... از عشقي كه در دل هست و بس نيست .... از معرفتي كه پايش لنگ مي زند


مي خواهم اعتراف كنم


مي خواهم اعتراف كنم هنوز نشناختمت

زمزمه هايم هنوز از جنس خاك است هنوز بوي آسمان نگرفته ... هنوز صدايم از ميان ميله‌هاي اين قفس طلايي خوشرنگ چند قدم دورتر نمي شود ...





مولاي آدينه هاي صبوري و دلتنگي


از كوچه هاي پاييزي قلبم عبور كن اندكي ميهمان يك زميني باش تا سحر فرصتي باقي نمـــانده


كوير خشك و سوزان دلم را به نگاهي سبز كن ...


انيسا لايقــــم كن ...


انيــــسا عاشقـــم كن

 

 ياكريم-۶شهريور۱۳۸۶

نوشته شده توسط ياكريــم | موضوع: دلنوشته | لينک ثابت |