تبليغاتX
!...درنگ
سلام فیه حتی مطلع الفجر جمعه بیست و یکم مهر 1385

برای کسب اطلاعات بیشتر روی عکس کلیک بفرمائید 

                                 شب وصل است و طی شد نامه هجر  

                                                       سلام فیه حتی مطلع الفجر

شهادت میر محراب، تقدیر رمضان، امیر مومنان .ع.

بر حضور امام زمان روحی فداه و منتظران قدومش تسلیت باد.

 

 

 

محراب کوفه امشب در موج خون نشسته

يا عرش کبريا را سقف و ستون شکسته

سجاده گشته رنگين از خون سرور دين

يا خاتم النبيين، يا خاتم النبيين

از تيغ کينه امشب فرقي دو نيم گرديد

رفت آن يتيم پرور، عالم يتيم گرديد

ديگر نواي تکبير از کوفه بر نيامد

نان آور يتيمان ديگر ز در نيامد

غمخوار دردمندان امشب شهيد گرديد

امشب جهان ز فيض حق نااميد گرديد

تنها نه خون به محراب از فرق مرتضي ريخت 

امشب شرنگ بيداد در کام مجتبي ريخت

امشب به کوفه بذر کفر و ضلال کِشتند

مرغان کربلا را امشب به خون کشيدند

تيغ نفاق امشب بر فرق وحدت آمد

امشب به نام سجاد خط اسارت آمد

امشب به محو خادم، خائن دلير گرديد

آري برادر امشب زينب اسير گرديد

باب عدالت امشب مسدود شد بر انسان

امشب بناي وحدت در کوفه گشت ويران

امشب جهان ز فيض حق نااميد گرديد 

امشب بنام قرآن، قرآن شهيد گرديد

سجاده گشته رنگين از خون سرور دين

يا خاتم النبيين، يا خاتم النبيين

"حميد سبزواري"

 

بسم الله الرحمن الرحیم

((انا انزلناه فى ليلة القدر و ما ادريك ماليلة القدر ليلة القدر خير من الف شهرتنزل الملائكه والروح فيها باذن ربهم من كل امر سلام هى حتى مطلع الفجر))

 

* امام صادق(ع)، خطاب به (ابوبصير) فرمودند:

(يا ابا محمد، يكتب وفد الحاجه فى ليلة القدر و المنايا والبلايا و الارزاق و ما يكون الى مثلها فى قابل فاطلبها فى احدى وثلاث)؛ اى ابو محمد، در شب قدر حاجيان مشخص شده و پيشامدها و مرگ ها و روزىها و آنچه مربوط به آن سال است تا سال آينده (شب قدر ديگر) رقم مى خورد؛ پس آن را در شب بيست و يكم و بيست سوم ماه جستجو كن البته اينكه خداوند بر پايه حكمت و مصلحت، تقدير امور مى فرمايد، به شايستگى و ظرفيت و حال افراد و جوامع بستگى دارد.

* حضرت على(ع) فرمود: فاطمه(س) نمى‏گذاشت كسى از اهل خانه در شبهاى قدر به خواب رود به آنان غذاى كم مى‏داد و از روز قبل براى احياى شب قدر آماده مى‏شد و مى‏فرمود: محروم كسى است كه از بركات اين شب محروم باشد.

دعائم الاسلام، ج 1: 282.

* امام صادق(ع) فرمود: مادرم فاطمه(س) همواره دو ركعت نماز را مى‏خواند كه جبرئيل به او آموخته بود، در ركعت اول آن پس از حمد صد بار سوره قدر و در ركعت دوم پس از حمد، صد بار سوره توحيد را مى‏خوانى، و پس از سلام نماز تسبيحات حضرتش را نيز مى‏گويى.

جمال الاسبوع:173.

 

خداکند از محرومان نباشیم.

التماس دعا

نوشته شده توسط ياكريــم | موضوع: گزيده ها | لينک ثابت |
مولود رمضان یکشنبه شانزدهم مهر 1385

ميلاد مولود خجسته رمضان! بدر تمام ماه خدا! تنهاترين فرزند رمضان،

نخستين ميوهء پيوند فرخنده علي (ع) و زهرا (س)

بر پيشگاه امام زمان (عج) و تمام منتظران تبريك و تهنيت باد.

 

 

 

نكاتي آموزنده از زندگي امام حسن مجتبي (ع)

 امام مجتبي (ع) گاهي مبالغ توجهي پول را، يكجا به مستمندان مي ‏بخشيد، به طوري كه مايه شگفت واقع مي ‏شد. نكته يك چنين بخشش چشمگير اين است كه حضرت مجتبي (ع) با اين كار براي هميشه شخص فقير را بي نياز مي ‏ساخت و او مي ‏توانست با اين مبلغ، تمام احتياجات خود را برطرف نموده و زندگي آبرومندانه ‏اي تشكيل بدهد و احياناً سرمايه ‏اي براي خود تهيه نمايد. امام روا نمي ‏ديد مبلغ ناچيزي كه خرج يك روز فقير را بسختي تأمين مي ‏كند، به وي داده شود و در نتيجه او ناگزير گردد براي تامين روزي بخور و نميري، هر روز دست احتياج به سوي اين و آن دراز كند.

 

حضرت مجتبي (ع) در طول عمر خود دو بار تمام اموال و دارايي خود را در راه خدا خرج كرد و سه بار ثروت خود را به دو نيم تقسيم كرده و نصف آن را براي خود نگهداشت و نصف ديگر را در راه خدا بخشيد.»

 

 هيچ آزرده دلي شرح پريشاني خود را نزد آن بزرگوار بازگو نمي ‏كرد، جز آنكه مرهمي بر دل آزرده او نهاده مي ‏شد. گاه پيش از آنكه مستمندي اظهار احتياج كند و عرق شرم بريزد، احتياج او را برطرف مي ‏ساخت و اجازه نمي ‏داد رنج و مذلت سؤال را بر خود هموار سازد!

 

******************************************************* 

حسن (ع)، فصل پيوند دل های ماست

بدون حسن (ع) ، " ما " و " من " می شديم

نبوديم اگربسته مهر او

به مولا قسم ، ريشه كن می شديم

حسن سيرتان وارث آدمند

چه خوب است ماهم ، حسن می شديم

******************************************************* 

 

شكوفه هاي سبز بوستان حسن (ع)

از امام مجتبي عليه‏السلام 15 فرزند بر جاي مانده است كه اسامي آنها، با تفكيك مادرانشان، عبارتند از:

ـ زيد، امّ‏الحسن و امّ‏الحسين؛ از مادري به نام «بشير» بنت ابي‏مسعود.

ـ حسن، (معروف به حسن مثّني)؛ از مادري به نام «خولة» بنت منصور.

ـ قاسم، عبدالله و عمر؛ از مادر كنيز.

ـ عبدالرحمن؛ از مادر كنيز.

ـ حسين، فاطمه و طلحه؛ از مادري به نام «امّ‏اسحاق» بنت طلحة بن عبدالله.

ـ فاطمه، رقيّه و امّ‏سلمه؛ كه مادرانشان متفاوت بوده است.(9)

بر اساس بيان تاريخ نگاران، فقط حسن و زيد، صاحب نسل بوده‏اند و از ساير فرزندان امام مجتبي عليه‏السلام نسلي باقي نمانده است.

 

 

 

« يا وجيهاً عندالله، اشفع لنا عندالله »

اي آن كه نزد پروردگار آبرومندي

ما را نيز در پيشگاه او ياد آر.

 


با استفاده از مطالب سايت http://www.tebyan.net

 

نوشته شده توسط ياكريــم | موضوع: گزيده ها | لينک ثابت |
در حوالی بساط شیطان پنجشنبه سیزدهم مهر 1385

 

در حوالي بساط شيطان

ديروز شيطان را ديدم.

در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛

                                                 فريب مي‌فروخت.

مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند.

توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ...

هر كس چيزي مي‌خريد و در ازايش چيزي مي‌داد.

بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را !

      بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند و بعضي آزادگيشان را!

شيطان مي‌خنديد و دهانش بوي گند جهنم مي‌داد.

حالم را به هم مي‌زد. دلم مي‌خواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم.

انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت:

من كاري با كسي ندارم،‌فقط گوشه‌اي بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا مي‌كنم.

نه قيل و قال مي‌كنم و نه كسي را مجبور مي‌كنم چيزي از من بخرد.

 مي‌بيني! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند.

جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديك‌تر آورد و گفت‌:

 البته تو با اينها فرق مي‌كني.

تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات مي‌دهد.

اينها ساده‌اند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب مي‌خورند.

از شيطان بدم مي‌آمد. حرف‌هايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت.

ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبه‌اي عبادت افتاد كه لا به لاي چيز‌هاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.

با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد.

به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم.

توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب.

دستم را روي قلبم گذاشتم،‌نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشته‌ام.

  تمام راه را دويدم.

                 تمام راه لعنتش كردم.

                                  تمام راه خدا خدا كردم.

                                              مي‌خواستم يقه نامردش را بگيرم.

عبادت دروغي‌اش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم.

به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود.

    آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم.

 اشك‌هايم كه تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بي‌دلي‌ام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم،

    صداي قلبم را.

و همان‌جا بي‌اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم.

                                                            به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود ! 

 


با تشكر از ابراز لطف دوستان، بنده نويسنده مطلب فوق نيستم؛ اين مطلب از طرف يكي از دوستان ارسال شده است و ايشان منبع را ذكر نكردند!

نوشته شده توسط ياكريــم | موضوع: گزيده ها | لينک ثابت |
ضيافت چهارشنبه پنجم مهر 1385

مي خواهم از رمضان بنويسم،
كلمات از راه مي رسند، روبرويم صف مي‌كشند و مناجاتي مي شوند تا تو را زمزمه كنم.
مي خواهم از رمضان بنويسم از ضيافت و ميهماني ؛
از اولين افطار، اولين استقبال؛ نمي دانم با دلم چه كرده اي ! با صداي اولين ربّنا گويي جام صبر از دست دل افتاد و قطرات اشك بود كه از ميان شكسته هاي آن مي‌ريخت. انگار آغوشت را باز كرده بودي و دلم در گرماي محبتت مي سوخت و شعله مي كشيد.
ای کریمی كه هيچ پناه و مأمني جز آغوش بي منتهاي لطفت ندارم باز آمده‌ام بگويم بيشتر از هرزماني به آغوش رحمتت نيازمندم، محتاج عنايت توأم و منتظر يك نگاه ديگر كه زير و رويم كني.


وقتي درباره نام گذاري ماه مبارك رمضان از حضرت رسول(ص) پرسيدند، ايشان فرمودند : « ماه رمضان را شهر العتق ناميده اند زيرا در هر شب و روز اين ماه ششصد بنده از آتش آزاد مي شوند و در آخر هم مثل آن چه در گذشته آزاد شده، آزاد مي شوند.» ايشان در كلام ديگري هم فرموده اند: « هركسي در ماه رمضان روزه بگيرد و شهوت و زبان خويش را حفظ كند و از اذيت و آزار ديگران خودداري كند...خداوند متعال او را از آتش جهنم نجات مي دهد و آزاد مي كند.»

        

 محبوب من آيا مي شود در ميان اين همه بنده نام من نباشد؟ رهايم نمي كني از اين نفس آلوده؟

 از اين قفس ظلماني ؟آيا نجاتم نمي دهي؟


من آمده ام كه نجاتم دهي، رهايم كني از بند هرچه غير توست و حلاوت بندگي خالصانه را به مذاق جانم بچشاني.
معبود من كمكم كن تا مسيرم را از لابلاي سطور كلام نورانيت پيدا كنم .

يا هادي من استهداء

ياريم كن راه را از بيراهه بشناسم ! از اين سرگشتگي رهايم كن !
الهي به حرمت آن  نام كه تو آني و به حرمت آن صفات كه چناني  به فريادم رس كه مي تواني .
                                                                        

اللهم الرزقني حلاوة عبادتك و بعد معصيتك

ياكريم-۴مهر۱۳۸۵ 

نوشته شده توسط ياكريــم | موضوع: دلنوشته | لينک ثابت |
زمان امتحان شنبه یکم مهر 1385

روزها

            ماه ها

                      سال ها

مثل سنگ بوده ام

گرچه گاهگاه

مثل آن شبي كه پيكر برادرم

زير انفجار بمب

تكّه تكّه شد

مدتي به فكر جنگ بوده ام

من سياه تر ز خود نديده ام

 

من كه بارها

از زبان اين و آن شنيده ام:

آسمان سياه مي شود اگر

لانه كلاغ ها

روي شاخه درختهاي ما بنا شود

يا كه خانه‌هاي ما

موقع اذان

                            خالي از صداي ربّنا شود و

من كه بارها شنيده‌ام :

مادر شهيد دلشكسته‌اي

بر جنازة عزيز خود

بس كه گريه كرد و شعر خواند

شاعر شهير شهر شد

 

و برادر پرنده‌اي كه پر شكسته بود

بس كه صبر كرد و هيچ‌كس

اعتنا به درد هاي او نكرد

با تمام شهر قهر شد

 

گرچه بارها شنيده ايم...

قلب هاي ما هنوز سنگي است !!!

 

بازهم موقع مسافرت

                 كيفهاي ما فرنگي است

 

چند لحظه پيش

 توي كوچه

بين عابران رنگ رنگ

من شنيده ام از برادر پرنده‌اي كه گفت :

                                                         « ياد خاكريزها به خير»

بعد گريه كرد و زير لب ادامه داد :

« كوه هاي تنگ !

كوچه هاي جنگ !

كوچه هاي چك چك تفنگ »

بعد تكيه بر عصاي چوبي‌اش

از كنار چشم هاي تيز عابران گذشت

  

راستي !

بعد از آنكه خاكهاي جبهه ها بدون مين شدند

 كوچه هاي شهر ما چرا چنين شدند 

مرغ هاي آسماني سفيد

با چه حيله اي اسير دانه زمين شدند ؟

 

من مسافرم

من مسافر غريب بندرم

بندري كه تاجران آن

جز لباس هاي جين اصل

چيز ديگري معامله نمي كنند

مردمان بندري كه ننگ را

زير پاي خويش له نمي كنند

                                           آي !

                                                     با حجاب‌هايِ سرسري !

                                                             آي !

                                          شعله هاي زير روسري !

         آي !

                مردمان دست و روي چرب

آي ! دوستان اهل ضرب!

           آي !

              مردمان عشق و حال

                                       آي !

                                            مردم علامت سئوال

 

درد را چه مي كنيد ؟

        خاطرات لحظة نبرد را چه مي كنيد ؟

                          راستي زمان امتحان اگر فرارسد

                 مثل سالهاي پيش

            مرگ را دوباره دست پاچه مي كنيد ؟؟

  

--------------------------------------------------------------------------------
* شاهين رهنما

نوشته شده توسط ياكريــم | موضوع: شعر | لينک ثابت |